مهمان آن دنیا

Mosaferخاموش آبکناری

بنده خدایی ازآن دنیا شبی مهمهان من بود آمده بود از فشارهای زندگی مردمانش که از فشار اول قبر سنگین تر و وحشت تر بود بپرسد.
گفت جریان این همه فاصله بین اعضای خانواد و ترک صله رحم.فاصله های بین همسایگان .این همه احساس همدردی مردمان .صداقت ها وووووآنقدر گفت که ناچار شدم راز بی پایان زندگی مردمان حوالی خودم را به شرح تفضیل بیان کنم.بهش گفتم اگر تصمیم داری یا امتیاز داری که به دنیا برگردی اول استعلام بگیر اگه صرفیت بیا.
گفتم!
مشتی فلان کس.از پنیر لیقوان خبری نیست از عسل و کره حیوانی اورجینال و نان بربری هیزمی و وووووخبری نیست.
نباید مریض بشی. از پسرت از دخترت انتظاری نداشته باشی.
اگخ هوس فسنجون کردی فقط باید به یادش اکتفا کنی چون کیلو ۶۰تومان مایه میخواد.اگر فکر برنج حسن سرایی هستی خودت باید بکاری چو اگه بخوای بخری باید از سلف خر بخری کیلو ۱۰تومان.
خب مرغ فانتزی باد کرده هم ۷تومان.
تولد نباید بری تولد نباید بگیری نباید مراسم ختم بگیری سوم هفتم چهلم سال نباید بگیری.
عروسی نباید بگیری عروسی نباید بری مهمون نباید بیاد مهمونی نباید بگیری .
یک جوراب وکفش و شلوار ودیگر پوشاک سالی یکبار باید بگیری.
میوه خصوصا سیب سبز گز جمع کن چینی یا موز یا کیوی وووونباید بخوری. Read more »

دو شعر از ک. فریاد

ک. فریاد

برای گابریل گارسیا مارکز نویسنده بزرگ آمریکای لاتین که رمان شاخص صد سال تنهایی وی را به شهرت رساند ، که چندی پیش در گذشت

Markezباید گزارشی نوشت …

عاقبت رفت
ما را با صد سال تنهایی اش جا گذاشت ! (۱)
این رهسپار سرنوشت دانایی
اکنون باید ورق زد کتاب
سرگذشت یک غریق را (۲)
تا با عشق سالهای و با (۳)
زیارت کرد
زائران غریب را (۴)
باید گزارشی نوشت
گزارشی از یک آدم ربایی ( ۵ )
آیا گابو (۶)
ربوده شد
یا دست تقدیر او را از ما گرفت !
باید گزارشی نوشت
نباید صد سال دیگر
در تنهایی او را یاد کرد !
باید گزارشی نوشت
تا همه پی او
بگردن !!

فروردی ماه ـ ۹۳
ک. فریاد Read more »

رنگ و بوی تو را به چه مانند کنم؟

به مناسبت سالروز در گذشت مادرعزیزم (۹۳/۲/۱۴تقدیم به همه مادران رنج دیده و زحمتکش.
خداوند همه انچه را که خوبی است در وجودت به ودیعت گذاشته.

khamoshAbkenariخاموش آبکناری

ای که گل نیلوفری
عطر گل محمدی
مادرم
رنگ و بوی تو را به چه مانند کنم
گونه های من با اشک تر
وا حسرتای بودنت را ندا میدهد
تو از گل لطیف تری
لطافت گل بر گرفته از توست
نورخورشید بر گرفته ازتابش وجود توست
ماه من
عشق به تو بی نهایت
از ازل تا ابد
گل خنده من
حسرت دیدار تو را به یک لحظه می اندیشم
نوردیده من
به حسرت دیدنت
آغوش فراخم را
تا Read more »

ایموشته شبخوس

Shakori27فرامرز شکوری

فترات ( غارت ) بو کودان
فاگیفتان ( گرفتن )
فل ( پوست شلتوک ) م
نگذاشته اند برای ما
اما آب حرف خواهد زد
دار به گب ایه ( درخت به حرف می آید )
رهایی تاوان داره
۲
پرا گیره ( می پرد ) جه دار ( از درخت )
کلاچ
وختی ته دو تا انگشتانا
نیشان دهی ایی موشته شبخوس(درخت گل ابریشم ) دو زبانه

۳
دریا کف بر لب آورده
و دو ( دیو ) خود را در او
تما شا می کند
من دریا واستی کخ ( کف) باورده
روخان ( رود خانه ) ام
ولی دو( دیو ) حق ناره ( حق ندارد )
به تماشای آب برود .
۴
دخان مرا
خانه سوجانک ( شقایق ) گولی امرا
۵ Read more »

زندگی در میان بیماران خاص (قسمت دوم)

باسلام، خدمت شما بزرگواران باید عرض کنم ادامه داستان« زندگی درمیان بیماران خاص » به علت طولانی بودن و حجم زیاد آن ممکن است به چند قسمت دیگر هم بکشد نویسنده ناگزیر هست اکنون که قسمت دوم آماده شده برای سایت فرستاده، انشالله سعی خواهد شد در قسمت سوم به پایان برسد خواهشمندم ما را عفو بفرمایید که نتوانستم کل ماجرا را در دوقسمت تمام کنم همانطور که گفتم به علت وجود شخصیت های زیاد در داستان وتنیدگی آنها و روابط چند گانه با همدیگر منجر به طولانی شدن اثر شده که بنده از همه خوانندگان سایت وزین جناب آقای آبکناری عذر خواهی می نمایم
ارادتمند شما عزیزان

faryadک. فریاد

در همین لحظه خانمم چایش را که خورد بلند شد قابلمه را از کابینت بیرون کشیدیک مقدار برنج داخلش ریخت من پرسیدم : داری چکار می کنی؟ گفت: خُب ، دارم برنج آماده می کنم و کم کم خورشت هم درست کنم فردا که می ریم تهرون بچه ها حداقل روز اولش را سخت نگذرانند از آن طرف ته تغاری هم گفت : من هم به مامان کمک می کنم! یه بارک الله به ته تغاری گفتم رو کردم به خانمم گفتم: چیزی سنگین بلند نکنی! دیدی که چیزهای سنگین را دکتر برایت ممنوع کرده خواهش می کنم من دارم میرم اتاق مدارکهای بیمارستان را آماده بکنم، بزارم توی کیفم اگر چیزی خواستی جابجا کنی صدام کن ؛ خانمم سری تکان داد و شروع کرد به آماده کردن غذا برای فردای بچه ها من هم رفتم اتاق و مدارک ها را چک کردم تا اگر تهران رفتیم چیزی کم و کسر نداشته باشیم چون که دوباره برگشتن کار سختی بود اول مدارک اتمام شیمی درمانی را چک کردم سپس مدارک عکس برداری و بعد معرفی نامه رادیو تراپی ( پرتو درمانی) که دکتر متخصص نوشته بود همه آنها را بعداز بازبینی داخل کیف خودم گذاشتم ؛ یک مقدار خیالم از بابت مدارک بیمارستانی راحت شد که حداقل فردا صبح سراسیمه دنبال آنها نمی گردم در حین جمع کردن اسناد بودم که خانمم با یک سینی چای داخل اتاق شد من از اوتشکر کردم روی میز کامپیوترم نشستم چایی را از روی سینی برداشتم آنرا را بغل میز گذاشتم لحظه ای روی صندلی نشستم نگاهم به گنجه کتابهام افتادروی یک کتابی زوم شدم Read more »

آبکنار باز هم سوگوار شد!

DarGozasht1

متاسفانه در هفته گذشته، آبکنار شاهد از دست دادن دو جوان بود. زنده یاد مجید خاکرو به همراه همسرش زهرا رنجبری در حادثه ریزش کوه در جاده چالوس جان خود را از دست دادند و همه را سوگوار کردند. با آرزوی شکیبایی برای بازماندگان آن زنده یاد، خود را در این سوگ بزرگ شریک و هم غم  فامیل و بازماندگان این دو زنده یاد می دانیم.

سخنی نوروزی با دوستان و مدیریت سایت آبکناری

norozک. فریاد

ایام را مبارک باد ازشما
مبارک شمایید،
ایام می آید
تا به شما مبارک شود.
(شمس تبریزی)

سلام، سلامی چون نسیم نوروزی ، نازنینانم یک سال دیگر هم گذشت و خاطره شد،، یک سال دیگر با همه ی خوبی هایش،تلخی هایش، لبخنده هایش و اشک هایش گذشت در این وانفسای زندگی که آدمی از سایه اش هم سخت می گریزد سعی شد لحظاتی هرچند کوتاه مثل یک آه ، شما را به خواندن شعری ، حرفی و لبریخته ای دعوتتان کنم، پذیرفتید و بر من منت گذاشتید ودر احساسم شریک شدید بی شک لحظات عمر چون پلک زدنی می گذرد و ما می مانیم و یک دنیا خاطرات نگفته و بگذشته پس درنگ نکنید پلشتی ها و غبار دل را بتکانیم و این دو سه روز عمر کوتاه را با هم باشیم و از یاد هم نکا هیم چه خوش گفت شاعر خوش ذوق یوش ما نیما ی عزیز: گِرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم ! Read more »

تقدیم به روح بلند استاد باستانی پاریزی:

Bastani_Parizi1 دکتر احمد حاجبی (الف.ح سابق)

تلخ است خبر اما،پیغمبر دزدان رفت
پیغمبرما بود او هرچند که حیران رفت

بس قصه ی نوشین گفت آن پیر کله گوشه
این بار به دیدار نوشین روانان رفت

دریای فضیلت بود فرزانه ی پاریزی
پاریس اگر هم رفت با غصه ی کرمان رفت

در دوره ی تلخی که اخلاق شده نایاب
تمثال یک انسان بود، مانند یک انسان رفت

“او شاعر تاریخ است” این حرف شفیعی بود
تاریخ که شاعر شد ،آن پیر سخندان رفت

در کوچه ی هفت پیچ آثار ملیحش باز
گم می شوم و باید در صورت امکان رفت… Read more »

بیاد مانده ها

Monsef002مرتضی منصف

هرگزم نفش تو از لوح دل وجان نرود
دریغا من شدم آخر دریغا گوی

Monsef001از معایب حیات این است که هرروز باید خبر فقدان یکی از دوستان و عزیزان را بشنوی، اما این بار، خبر بسیار تلخ و ناگوار بود. مدیر مدبر سالهای چهل و پنجاه دبیرستان خیام آبکنار، یکی از بزرگترین داعیه داران فرهنگ وادب بندرانزلی، به سفر ابدی رفت.
افراد زیادی افتخار شاگردی آن مرد بزرگ را داشتند و همواره از راهنمائیها و تشویق های آن عزیز سفر کرده برخوردار بودند لذا این داغ بر ما بسیار گران است. مقام والای انسانی و علمی آقای سیروس منصف بر اهل دانش و معرفت پوشیده نیست. وی از پیشگامان اشاعه ی علم ودانش در آبکنار و انزلی آن درسالهای دور بود این واقعه جانگداز را به دوستان و همکاران و بازماندگان آن استاد فقید,، تسلیت عرض نموده و از خداوند متعال Read more »

میرزا آقا پیرمرد نیزار

فرامرز شکوری
به مهرداد آبکناری عزیز

۱01
میرزا آقا
داس و پارو را برداشت
با اوقات تلخ
سوار قایق لا کومه اش
زد از پشت شالیزار ها
رفت
نیزار های زرد پوش
سیاه گیشه ی آبکناران Read more »